دل خوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم
در کعبه به دیدار خدا می رویم او که اینجاست کجا می رویم
حج جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه امن یجیب
عزیزی سالها پیش برای بنده نقل می فرمودند که:
جوانی بود که خیلی اصرار داشت که نره مکه اما خدا قسمتش کرد. باور نمی کرد که خدا در این سن و سال اون رو طلبیده باشه و باید به زودی راهی حج تمتع بشه.
با ناباوری غرلند می کرد و می گفت: آخه چرا من؟ اونهم توی این سن و سال؟ آخه بابت کدوم کار خیرم؟ با کدوم رو؟ با کدوم آبرو؟
قافله به میقات رسید. اهل کاروان غسل کردند و احرام پوشیدن. بعد هم سوار مرکب شدند که راهی مکه بشن. اما جوان احرام به تن ایستاده بود.
گفتند: چرا نمی آیی؟
گفت: من هنوز محرم نشدم! هنوز لایق نشدم! قافله همچنان ایستاده بود و او تنها می گریست.
بعد رو به قبله کرد و گفت: الهی قبولم کن ...
قافله به مکه رسید. زائران عمره تمتع را بجا آوردند و از احرام بیرون آمدند و شب هشتم دوباره محرم شدند. اما این بار آن جوان حالش تغییر کرده بود. او دیگر آرام و قرار نداشت. دل او و نگاه او در جایی بین زمین و آسمان بال و پر می زد.
تمامی اعمال و مناسک را به او گفتند و او انجام داد تا رسیدند به مسلخ. دید همه قربانی می کشند. بی آنکه قربانی تهیه کند ایستاد تا غروب و تنها نگاه می کرد.
نزدیک غروب اهل کاروان گفتند: چرا قربانی تهیه نمی کنی زودتر از احرام بیای بیرون ؟
گفت : دارم بهش می گم اگه قربانی می خوای من خودم بهترم .
و همانجا افتاد و از دنیا رفت.
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
گر چه می گفت: که زارت بکشم. می دیدم که نهانش نظری با من دل سو خته بود

پ.ن:رفقا فردای قیامت اگه همدیگه رو گم کردیم وعده ما زیر مهتابی سبز
صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟
بیا که جمله بسازیم با نمی آیی»
و گچ بروی تن تخته ریخت گردش را
نوشت: جمعه، افق،آشنا،نمی آیی
وبعد مکث، کمی بغض،باز با خود گفت:
بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟
وگچ دوباره به حرف آمد و دوباره نوشت:
« چقدر مانده مگر تا...» چرا نمی آیی؟
دوباره بازی و مثل همیشه من گرگم !!
هزار را که شمردم بیا!! نمی آیی؟
تکاند دست و دلش را کنار پنجره رفت
وگفت: مرد غزلواره ها نمی آیی؟
........
دوباره تخته سیاه است و جمله های سپید
چقدر جمله بسازیم با نمی آیی؟
پ ن۱:اللهم عجل لولیک الفرج
پ ن ۲:بابت تبریکات صمیمتون ممنونم.برام دعا کنین.
پ ن ۳:فاطمه جان آدرسه ایمیلتو برام بزار تا بتونم سوالت رو جواب بدم.
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم
آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
آن روزها که ثبت نام کرده بود مادر دل خوش کنک اجازه داده بود بیاید. اما سفر که نزدیکتر شد هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که زهرا هنوز فکر رفتن باشد. دوره اول شیمی درمانش تازه تمام شده بود. به دکتر التماس کرده بود. دکتر حرفی نداشت. یکبار جوابش کرده بود و این بار دلش نمی آمد! اما مادر رام نمی شد آخرش هم گفته بود: می برمت امام رضا شفا می خوای اونجا شفا بگیر.
با هواپیما برده بودش و با طناب سبزی بسته بودش به پنجره فولاد. زهرا خیلی التماس کرده بود که این کار را نکند. اما مادر اشک می ریخت و دستش را می بوسید و طناب سبز را می بست دور مچش.
زهرا نشسته بود روی صندلی چرخدار و زل بوده بود به پنجره فولاد به مرضهایی که خوابیده بودند. به طنابهایی که بسته شده بود به ضریح و دنباله هر کدامشان می رسید به تن خسته ای که خواب رفته بود. زهرا اما می خواست بیدار باشد. می خواست به پنجره فولاد نگاه کند به رواقها به نوحه خوانی که گوشه حیاط نشسته بود و نوحه می خواند. زهرا هم تا صبح کمیل خواند و دعا کرد. برای آنکه آقای غریب قفل بسته کسی را باز کن تا سحر. اما شفا نمی خواست . نیت سفرش نرمی دل مادر بود. اصلا برا ی خدا حافظی آمده بود. آمده بود به امام رضا بگوید که دارد می رود به مدینه. می رود بقیع. آمده بود آقا قفل بسته دل مادر را باز کند تا سحر. آمده بود اذن سفر بگیرد.
مادر رفته بود توی حرم. زهرا طناب را باز کرد از دستش و رفت توی دالانها کنار حیاط و زل زد از دور به ایوان طلا. داشت سحر می شد. از دور مادر را دید که چادر زنها را بالا می زد و تک تک صورتها را نگاه می کرد. زهرا می دید که داد می زند و صدایش میکند. مادر می رفت و بر می گشت. هروله می کرد و می گریست. زهرا به سختی صندلی اش را هل داد تا جلوی پنجره فولاد و چادر مادر را گرفت.
مادر نشست. زهرا دستش را گرفت و زل زد توی صورتش:
به پا های زخمی هاجر . تورا به تشنگی اسماعیل قسم. بذار برم. می خواهی نا کام بمیرم. می خوای آرزو به دل از دنیا برم. تو را به این امام هشتم اگر نذاری برم تا زنده ام دیگه مادر صدات نمی زنم!
مادر رفت و گم شد توی جمعیت و وقتی برگشت چشمهایش ورم داشت. در تمام راه مادر ساکت بود. وقتی رسیدند هم حرفی نزد. شب لباس احرام خودش را آورده بود توی اتاق زهرا و ...
باد پرده کعبه را تکان می داد. زهرا دلش می خواست برود آن جلو تا خود صبح سرش را بگذارد روی سنگهای کعبه و پرده اش را بو کند. اما صندلی چرخدارش راه دیگران را می بست. از صندلی آمد پایین و به سختی نشست روی زمین. آمده بود با خدا حرف بزند. درد دل کند. سجده کرد و سرش را گذاشت روی سنگهای سرد مسجد الحرام. موهایش دسته دسته ریخته بود. می خواست چیزی را که در طول سفر از همه پنهان کرده بود به خدا نشان دهد. می خواست خدا ببیند. فقط خدا!
روحانی کاروان گفته بود رجب که می شود خدا مشتاق بندگانش است. امشب شب سیزدهم بود. شب مولود کعبه. نه جشنی بود نه چراغی . سکوت بود و نور و او آمده بود تا امشب و فقط همین امشب درد دلش را به خدا بگوید. همه سفر از مدینه تا مکه هرگز نگفته بود. بقیع شاهد بود که نگفته بود. ام البنین هم. اما امشب اینجا صدای پای کسی می آمد که نیمه شبها سراغ بی کسان را می گرفت. امشب واسطه اش متولد می شد. می دانست بی واسطه راهش نمی دهند. نمی خواست بی این واسطه راهش دهند.
سرش را گذاشته بود روی سنگهای سرد مسجد الحرام که خیس شده بود. ناله می زد : بعلی بعلی بعلی. حس می کرد سنگهای مسجد الحرام هم دم گرفته اند با او و سنگهای کعبه هم دارند ذکر علی می گویند.
خواب بو د یا بیدار نمی فهمید. دید جلو پنجره فولاد است. تمام حرم را ریسه قرمز و سبز کشیه اند. ایستاده بود پشت جمعیتی و امین الله می خواند.
السلام علیک یا امین الله. بار الها تو جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان. دعا هنوز تمام نشده بود که صدای نقاره خانه بلند شد. به آسمان نگاه کرد شب بود هنوز. جمعیت بهم ریخت. صدای صلوات می آمد.
با الله اکبر اذان بیدار شد. سحر شده بود و موذن مسجد الحرام اذان می گفت.
روز اول که به استاد سپردند مرا همگان را خرد آموخت مرا مجنون کرد
